چیز سبز!
جمعه 29 خرداد 1388 01:17 ب.ظ
مدتی بود اصلا حال و حوصله ی نوشتن نداشتم
اتفاق خیلی خاصی نیوفتاده داده بود و دلیلی نمیدیدم که بخوام بعد از مدتها دل مشغله هامو توی بلاگم بیارم
افتضاحات زیادی که توی این هفته افتاد اصلا قابل چشم پوشی نیست!!
هیچ وجدان بیداری نمیتونه سرشو بندازه پایین و بی تفاوت از کنارش رد بشه!
وقتی بهش فکر میکنم میبینم میتونم به نتیجه های زیادی برسم
احساس میکنم بد طور به شعورم توهین شده
احساس میکنم تو دهنی محکمی خوردم
احساس میکنم یه بازیچه بودم
این توهین خیلی بزرگیه که توی چشمات زل بزنن بگن توی نمیفهمی خوب و بدت کدومه
ما باید تصمیم بگیریم تو باید چکار کنی!!
آره این توهین بزرگیه که فکر کنن شعور تو به اندازه ی یه حبه قنده که اینطوری با این دروغهای مضحک بخوان
سر و ته شو به هم بیارن!
آره آره آره
اما
ما از حقمون نمیگذریم!!
ما اجازه نمیدیم حقمون خورده بشه!!!
دنیا بدونه این آدم انتخاب ایران نیست!!
دنیا بدونه اکثریت ایران احمدی نژاد رو رئیس جمهور خودشون نمیدونن!!
دنیا بدونه ما ها فقط آرا سبزمون رو میخوایم
دنبال هیچ چیز دیگه ای نیستم
حاضریم از همه ی داشته هامون بزنیم ولی مثل احمقها هر چی بهمون گفتن چشم نگیم!
رهبر نظام , رئیس جمهور درغگو و متقلب و همه ی بگیر و مواجیبشون بدونن میر حسین و ماها تا رای هامونو
پس نگیریم عقب نشینی نمیکنیم.
رئیس جهمور دروغگو و متقلب و همه بگیر و مواجیبشون بدونن مردم اینجا::: ایران::: روستاهای
پشت کوه , کشورهای آفریقایی کومور گینه ی بیسائو و ... نیستن که با عوام فریبی 24 ساعته توی رسانه ی
ملی شعورشون::: خریده::: بشه!!
این قصه ی دراز ادامه دارد برادر...!!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
چند نکته و نتیجه ی اخلاقی!!!!
سه شنبه 19 شهریور 1387 04:09 ق.ظ
ارسال شده در: عمومی ،
> چند نکته و نتیجه اخلاقی !
> درس اول :
> یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می
> زدند …
> یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر
> میشه …
> جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…
> منشی می پره جلو و میگه: اول من ، اول من!
> من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی
> و غمی از دنیا نداشته باشم !
> پوووف! منشی ناپدید میشه ...
> ! بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من ، حالا من
> من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی
> انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
> پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه …
> بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه…
> مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
> نتیجه : اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !
> درس دوم :
> یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش…
> راهبه سوار میشه و راه میفتن…
> چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای
> راهبه میندازه …
> راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار…!
> کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه...
> چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو
> با پای راهبه تماس میده …!
> راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!!!
> کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه…
> بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس
> ۱۲۹رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن…کار
> خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی !!!
> نتیجه اخلاقی اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی،
> فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!!!
> درس سوم :
> بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد
> همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
> زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه…
> همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود
> تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو
> بندازی زمین!
> بعد از چند لحظه ، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و
> ۱۰۰۰دلار به زن پیتر میده و میره…!
> زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و برگشت
> پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود…
> پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد ۱۰۰۰دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!!
> نتیجه اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو
> مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب
> جلوگیری کنید !!!
> درس چهارم :
> من خیلی خوشحال بودم !
> من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی کمکم کردند دوستانم
> خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود …
> فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
> اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های
> ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم …
> یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای
> انتخاب مدعوین عروسی !
> سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من
> گفت :
> اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
> من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…
> اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…
> وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند
> دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم …!
> یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
> پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
> ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای
> دخترمون پیدا کنیم به خانوادهء ما خوش اومدی !!!
> نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!!
> درس پنجم :
> یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!
> صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای
> صمیمیش (مونث) بمونه...
> شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچكدومشون
> حرف خانم خونه رو تایید نمیكنن!
> یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب
> مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر) بمونه...
> خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵تاشون
> تایید میكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵تای دیگه حتی میگن كه آقا
> هنوزم خونه اونا پیش اوناست !!!
> نتیجه اخلاقی: یادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند !
> درس ششم :
> چهار تا دوست كه ۳۰سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می
> بینن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف كنن...
> بعد از مدتی یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می كشونن
> به تعریف از فرزندانشون :
> اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار عالی وارد شد و خیلی
> سریع پیشرفت كرد.
> پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع
> بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین
> دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !
> دومی: جالبه. پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه. توی یه شركت هواپیمایی
> مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام
> اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمیترین دوستش
> یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!
> سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
> اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه
> شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس كرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه
> كه برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰متری بهش هدیه داد!
>
> هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر میز و
> پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟!
> سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت
> كردیم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟!
> چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار
> میكنه!
> سه تای دیگه گفتند: اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!
> دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در
> ضمن زندگی بدی هم نداره.
> اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه
> مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰متریهدیه گرفت !!!
> نتیجه اخلاقی: هیچوقت به چیزی كه كاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نكن !!!
> درس هفتم :
> توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه
> نیمكت شروع میكنه به زنگ زدن.
> مردی كه نزدیك موبایل نشسته بود دكمه اسپیكر موبایل رو فشار میده و شروع می كنه
> به صحبت.
> بقیه آقایون هم مشغول گوش كردن به این مكالمه میشن ...
> مرد: الو؟
> صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
> مرد: آره !
> زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
> اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط ۱۰۰۰دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
> مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
> زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶رو دیدم. یكیشون
> خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰دلار بود !
> مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری !
> زن: عالیه. اوه یه چیز دیگه اون خونه ای رو كه قبلا میخواستیم بخریم دوباره
> توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰دلاره
> مرد: خب …برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰دلار بیشتر ندی !!!
> زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم. خداحافظ
> مرد: خداحافظ
> بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی
> نمیدونه كه این موبایل مال كیه ؟!
> نتیجه اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین !!!
> درس هشتم :
> یه زوج ۶۰ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه
> جشن كوچیك دو نفره بگیرن.
> وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر
> شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار
> بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!
> زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
> ! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
> فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور
> مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
> حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
> مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
> …این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
> ! بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰سال
> از من كوچیكتر باشه
> زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
> فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
> نتیجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!
> درس نهم :
> یه مرد ۸۰ساله میره برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد
> با غرور جواب میده:
> هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ساله ازدواج كردم و حالا باردار
> شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه
> نظرت چیه دكتر؟!
> دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف كنم. من یه نفر
> رو می شناسم كه شكارچی ماهریه.
> اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده. یه روز كه می خواسته بره
> شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی
> جنگل!
> همینطور كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به
> طرفش شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ كشته
> میشه و میفته روی زمین!!!
> پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
> دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!
> نتیجه اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی كه مطمئن نیستی نتیجه كار خودته ادعا نداشته
> نباش !!!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
اگه جایه خدا بودم
جمعه 14 تیر 1387 06:07 ق.ظ
ارسال شده در: عمومی ،
یه بازیه جدید که از اسمش همه چی میشخصه
خودمم تو بازیم:
من اگه خدا بودم اولین کاری که میکردم تعرفه مکالمه و اس ام اس تلفن همراه و ۱ریال میکردم
من اگه خدا بودم هکرارو سوسک میکردم
من اگه خدا بودم آفرینش تکامل نیاز نداشت همین الان دنیا هیچی کم نداشت
من اگه خدا بودم مسیج آرشیو ذهن آدما رو همیشگی میکردم که هیچ وقت پاک نشن
من اگه خدا بودم آدم بدارو شیف دیلت میکردم که دیگه فرصت توبه نداشته باشن و نتون ری استور کنن خدوشونو
من اگه خدا بودم یه سخت افزار تو مغز آدما نصب میکردم که موقع زیاد خودن غذا خودبخود کار میکرد
و اجازه نمیداد بیشتر بخورن این جوری آدما همشنون تناسب وزن پیدا میکردن
من اگه خدا بودم موتورای جستجو رو جوری تنظیم میکردم که آدما موقع گشتن دنبال دوست یکیو مثل خودشون پیدا کنن
من اگه خدا بودم هر چی اسمایل دپرسیو ناراحتیو گریه از مموری آدما پاک
میکردم تا همیشه شاد و شنگول بودن
من اگه خدا بودم به امام حسین نوشابه انرژی زا میدادم تا دهن یزید و صاف کنه
همه دعوتن به این بازی
اونا که وبلاگ دارن تو وبلاگاشون بنویسن اونا که ندارن تو کامنتا بگن اگه خدا بودن چکار میکردن
برگرفته از وبلاگ شاتوت
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 14 تیر 1387 05:07 ق.ظ
نویسنده : نشاط
ارسال شده در: عمومی ،
اردیبهشت
اصلا قصد نداشتم در موردش مطلبی تو وبلاگ بزارم اما خوب...
اردیبهشت تنها ماهه ساله که ازش نفرت دارم
از خودش آدماش از اتفاقاتی که توش افتاده و میوفته بیزارم
احساس خاکستری بودن کرخت بودن بودن احساس آدمای مرده رو دارم تو این ماهه مضحک

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 11:05 ق.ظ
نویسنده : نشاط
ارسال شده در: عمومی ،
سال نو مبارک
در پرده های ذهن من از عهد کودکی
سرمای سخت بهمن و
اسفند
اینگونه نقش بسته است
اهریمنی
اما همیشه در پی اسفند
هنگام طلوع بهار است و ایمنی
شب هر چه تیره تر شود
آخر سحر شود
اینک شکوه نوروز
آن سان که یاد دارمش از سالهای دور
و انگار قرن هاست که در انتظارمش
آن سوی دشت خالی اسفند
کوهی است شکل کوه دماوند
یک شب که مردمان همه خوابند ناگهان
از دور دست ها
آواز و ساز و هلهله ای میرسد به گوش...
عید باستانی نوروز بر همه ی شما دوستان خوبم مبارک باد
سال خوبی رو براتون آرزو می کنم
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
بی تو
دوشنبه 12 آذر 1386 11:12 ق.ظ
ارسال شده در: عمومی ،
بی تو دنیا بر سر آوار شد
بین ما هر پنجره دیوار شد
در ما.در بودن ما ریشه داشت
رفتنو مردن علاج کار شد
آن که اول نوشدارو مینمود
بر لب ما زهر نیش مار شد
عیب از ما بود از یاران نبود
تا که یاری یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله سوداگران
عشق هم کالای هر بازار شد
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 آذر 1386 11:12 ق.ظ
تعداد کل صفحات : 14 1 2 3 4 5 6 7 ...
